تبلیغات
باران سرخ
تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 | 02:33 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

حرفهای زیادی بلد نیستم . . .
من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت
که حرفهایم را دزدید
از عشق چیزی نمی دانم
اما دوست دارم . . .
کودکانه تر از آنچه فکر کنی

• • •

دوست دارم،گلایه از تکراری بودنش نکن
مشکل از من نیست تو زیادی دوست داشتنی هستی

• • •




ایمیل جدید:pesarshomali293@yahoo.com

اون یکی وبم  >>>>  پسر شمالی

یه توضیح کوچیک درباره خودم >>>> پروفایل

در ضمن:ورود برای عموم آزاد است ...




طبقه بندی: گوناگون،

تاریخ : سه شنبه 4 آذر 1393 | 11:58 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

این روزا كارم شده قدم زدن توی بارون
خیلی لذت بخش بود برام همیشه ولی تنبلی نمیذاشت اكثر اوقات
ولی الان دیگه هر روز باید قدمی هم زیر بارون بزنم
تا سعی دارم زود تر راه میفتم تا پیاده برم
برام خیلی لذت بخشه
...
پشت هم آهنگای بارونی پلی میشه تو گوشم
•بارون هواتو داره رنگ چشاتو داره
روزای قشنگیه واقعا ...
بارونی كه تمومی نداره ، برگای زردی كه هر طرف رو نگاه كنی هست
...
•مه سرده رو تن پنجره ها ، مث بغض توی سینه منه
میشد تنها نبود تو روزای بارونی
میشد وقتی تو تاكسی نشستی داری میای خونه به جای اینكه هندزفری تو گوشت باشه
و از پنجره بارونی به كبوترایی كه منظم روی سیم نشستن
به عشقت نگاه كنی ، به دستای گره خورده كه از سرما تو هم پیچیدن
میشد از آقا گفتناش دیوونه بشی
...
•بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون



طبقه بندی: دلنوشته، نوشته های من،

تاریخ : پنجشنبه 22 آبان 1393 | 11:50 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

من همون بچه ام که آسمون رو دوست داشتم
شب رو واسه ستاره هاش مخصوصا اون سه تا ستاره که تو یه خط بودن!
هنوزم همینطورم ، نگاه به آسمون آرومم میکنه
همونم که بعد مدرسه و نهار منتظر میموند یکی بیاد تو کوچه و توپشو برداره و صدای همه همسایه هارو دربیارن
همون بچه درسخونم که الان دیگه درس رو در حد قبولی جدی میگیرم
من همون بچه مثبت بچگیم ولی خیلی آروم تر
هندزفریم تو گوشم و قدم زدن تو شهر علاقم!
قبلا روزم با مدرسه و فوتبال و پلی استیشن و بازی های بچگونه شب میشد
الان با موزیک و دانشگاه و کار و موبایل و دوستام!
بچگی بهتر بود یا الان!؟
الان بهتره ...
اون موقع عشق و عاشقی نمیفهمیدم
نمیفهمیدم میتونم کسیو بیشتر از خودم دوست داشته باشم
نمیدونستم بزرگ میشم مهشید نامی میشه زندگی من
عرفانٍ بزرگ شده حالش بهتره 
دو سال قلبش آروم گرفته
آرامِ جانم ممنونم  
همین...! 


تاریخ : دوشنبه 5 آبان 1393 | 07:50 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

این روزا دیگه پر شده از اَپ های موبایلی

وایبر ،  لاین ، بی تالک ،  اینستاگرام ، واتس آپ و ...

فیس بوک جان هم کنارشون

آخه یك به چند؟؟

من خودمم تو شبكه های اجتماعی حضور نسبتا فعالی دارم

یعنی وبلاگ طرفدارای سابقشو نداره!؟

اینطور خب به نظر میرسه

خلوت شده و كسی نیست آنچنان خش خش برگای پاییزی مجازی رو به صدا دربیاره!

ولی این دلیل نمیشه من بذارمش کنار

وبلاگ واسه من یه عالمه خاطره رو زنده میکنه

یه جورایی تجربه رو اینجا کسب و تو دنیای واقعی خرج میكنم!

یادمه همه آدمایی که از روز اول وبلاگ بودن

ذوق خودم رو كه نگو! میگفتم چقدر بزرگ شدم واسه خودم رو اینترنت یه صفحه دارم!

یادمه روزای اول سلن دیون میخوند برامون ، داد و بیداد های وبلاگ تو گوشمه

حرف زدنای چند ساعته ، نظراتی که از هزار میزد بالا ..

یادمه من و مهشید رو عروس و دوماد میکردین

یادمه اون رقصای مجازی ، همه چی خوب یادمه

همیشه هستن بعضیا که یه مدت کوتاه میومدن اینجا ، اونارو هم خوب یادمه

اونایی که اذیت میکردن ، اون دختر کوچولو هایی که محبت برادرانه میخواستن

برام همیشه سوال بود چرا برادر كم بود این وسط؟

همه یادمه و نمیشه این همه خاطره خوب رو به این اَپ های سوسول بفروشم

وبلاگم هستم، هستش، امیدوارم باشن..!

 




طبقه بندی: نوشته های من،

تاریخ : یکشنبه 20 مهر 1393 | 10:13 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali



صبح آفتابی و گرمت ، بعدازظهر بارونی و سردت

بارونت رو كه نگو ، گاه و بی گاه!

تكلیفت با خودت روشن نیست ، یجورایی خل و دیوونه ای!

هی بهت میگم رطوبتتو كم كن

بارون نم نم نزن ، یا ببار یا نبار كلا

اینا موهامو فر میكنه پاییز جان

میدونی روش حساسما ولی خب پاییزی دیگه ، یه دنده ای

یكاری میكنی لباسمو بپوشم و هندزفری به گوش و چتر به بغل بزنم بیرون

با همون موی صاف و مجعدم!

یه گوشه ای ، كنار حوض آبی میشینم

نگاه میكنم درختارو ، پاییز میگم چرا هنوز زرد نشده برگ درختات؟

 

پاییز یچی بگم بین خودمون باشه؟

دلم میخواد با یه نفر قدم بزن و زیر پامون صدای خش خش برگات بلند شه

میخوام بخندم باهاش زیر بارونت

دلم میخواد موهام اون روز كاملا فر باشه ها پاییز

ببرمش همون كافه كه  این روزا از بغلش رد میشم میگم چه جای شاعرانه ایه

میدونی كه كدومو میگم؟؟

دستشو ببره تو موهام ، برام بخنده بلند بلند

آخ پاییز ...

 

 

 


 




طبقه بندی: نوشته های من، دلنوشته، عشق،

تاریخ : شنبه 22 شهریور 1393 | 10:21 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

 

نمیدونم چرا یه حسی هست كه بیشترمون از زندگیمون راضی نیستیم

نگفتم همه چون همیشه استثنا وجود داره

خود من الان نسبتا ناراضی ام

با خودم همیشه میگم روزای سخت نباشه زندگی میشه مثل ماست !

باید سختی كشید و جندگید و مزه شیرین برنده شدن رو زیر لب مزه مزه كرد

اینطوری میشه كه میخندی و میخندی و میخندی و تو دلت میگی چه طعم خوبی داره زندگی

درسته الان چشام صبح زود پف كرده و آخر شب كبود

درسته كل بدنم از خستگی در حد شكستگی هر روز و شب درد میكنه

درسته تو شبانه روز از همه كارام بزنم بتونم شیش ساعت بخوابم

ولی زندگیمو دوست دارم ، طعمش حس خوبی بهم میده

چاشنی عشق رو هم بهش اضافه كردم و بگی نگی خوشمزه هم شده :)


باید طعنه های ریز و شیرینی به زندگی میزدم!





طبقه بندی: نوشته های من،

تاریخ : یکشنبه 9 شهریور 1393 | 08:03 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

 

رقم دهگان سنم از یك رفت رو دو!

 

شنیده بودم به آدم چهل سال میگن حسابی پخته ست و با تجربه ست

ولی بیست سالگی چی؟

حس جالبیه ، فكر میكنم بزرگ شدم

مزه شیرین غرور ، اومممم

هنوزم دارم میخندم به این دنیا با یه نیشخند مرموزانه

و بازم تو ...

تویی كه همیشه هستی

آرامش ...

چقدر خوبه آرامش

همون آرامشی كه وقتی كنار ساحلی و گوشات غرق صدای موجای دریاست

آرامش من با تو اینطوریه

یه عرفان ، یه مهشید ، یه دنیا آرامش

روز تولد معمولا خوشحالیم ، میگیم ، میخندیم ، شیرینی و كیك و خوشمزگی و ... 

خوش بحال من كه انگار هر روزم تولدِ!

این حال خوبه من بخاطر توئه آرامِ جان من

 

میگما مهشید :

نادر از هند نبرد آنچه تو بردی ز دلم

 

 

 



تاریخ : سه شنبه 14 مرداد 1393 | 04:30 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

 دختر چل گیس بهار ، سرخیه خوش رنگ انار

دردونه ماه و نسیم ، عطر همیشه موندگار

پیرهن آسمون به تن ، فرشته زیبای من

غروب خستم رو ببر تا شب مهتابی شدن

تا دنیا دنیاست تو بمون كنارم

من هیچ كس رو غیر تو دوست ندارم

تا دنیا دنیاست دل من فداته

اون دلی كه عاشق خنده هاته

اون كه شدی نیلوفر باغ ترانه هاش منم

منی كه سر سپرده اون دوتا چشم روشنم

تا چشم های تو هست كسی ماه رو به روم نمیزنه

نیلوفر ترانه هام ، خدای دنیای منه

 

 

ترانه داره ریز ریز توصیف میكنه شكل ماهت رو

فقط كاش به جای دوتا چشم روشن میگفت دوتا چشم قهوه ای :))

مگه نه خانوم ؟☺

دردونه ماه و نسیمم خیلی دوست دارم

 




طبقه بندی: عشق،

تاریخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | 07:27 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

 

چقدر خوبه با یه سری آدما كلا و اساسا حال كنی

اونقدی باهم راحتیم كه یهو بگیریم همدیگه رو بزنیم و رو سر و كله هم بپریم

تفاوت سنی هم داریما ولی یك دلیم دیگه..!

چهارتا پسر شاد كه گاهی اوقات یه دختر هم با خودمون میبریم دیگه از سر اجبار..چی میشد ماشین چهارتا جا داشت؟؟!!

وقتی جمعمون جور باشه اینقدر خوش میگذره كه خستگی چند وقته و اتفاقای بد اصن انگار نه انگار كه وجود داشته

اینقدر گشتیم و گشتیم كه طلب این چند ماهه رو حسابی صاف كنیم

شمالی كه باشی اولین جایی كه ذهنت میرسه صدای موج و دریاست

اونایی كه فیس بوك مارو دارن در اطلاع هستن دیگه؟؟؟ توی قایق و جلیقه نجات و آبی دریا ...

تجربه خوشمزه و قشنگیه جاهایی بری كه نرفتی

رفتیم یه آبشاری بماند كم آب شده بود بابت گرما ولی یكی از قشنگ ترین مسیرایی بود كه رفتم خودم 

جمع خیلی سر زنده بود ولی وقتی تو دل جنگل و تو جاده های مارپیچ میری و محو این همه زیبایی میشی ترجیح میدی حرف نزنی و آروم آهنگ رو زمزمه كنی و نگاهت رو بدی بیرون ...

چقد این هفته ای كه گذشت خوب بود..خدایاشكرت كه عزیزایی دارم كه اینقد با هم راحتیم و میزنیم و میخندیم و از همه مهم تر كسی از حرف كسی ناراحت نمیشه!

و اما ...

یه حس رو خیلی دوست دارم و از وقتی با مهشیدم دارم ازش لذت میبرم

یه چیزایی یه حرفایی یه كارایی برام فوق العاده بی ارزش شدن

نمیدونم چطور بگم یه حس خوبیه كلا

چشمت رو خیلی چیزا بسته میشه..میبینیشونا ولی مهم نیست برات

میخندی فكر میكنن آره خبریه و بیشتر درگیر بازیشون میشن و ادامه میدن ولی بازم میخندی و بلند میشی و به فكرای شیرینی كه تو ذهنت داره رژه میره فكر میكنی

خنده من بخاطر تو نبوده...من ندیدمت كه بخوام برات یه لبخند كوچیك حتی بزنم

من فكرم پیش یكی دیگه ست همیشه ، همونی كه میخوام ادكلن بخورم براش تا دوست داشتنی تر بشم براش

آخه خودش گفته ادكلن دوست داره!

لذت میبرم از اینكه همچین حس خوبی رو دارم

خوشحالم از اینكه یك سال خرده ای اصلا احساس تنهایی نكردم

كیف میكنم كه دوسم داره

شنیدن دوست دارم خیلی خوبه ها ولی وقتی بفهمی از رفتارش دیوونه كننده ست

اینم دوست دارم واقعا

"داشتم به صدات گوش میكردم حواسم به حرفات نبود"

از این حرف و حس و اتفاقای دوست داشتنی خیلی زیاده

همه این حسای خوب یه طرف دلیل این همه لبخند یه طرف دیگه

با توئه كه اینقد خوبه حالم مهشیدم

با توئه كه خیالم از همه چی راحته میتونم خوش باشم و بخندم با اون آدمای سطر های اول!

با تو واقعا یه چیز دیگه ست ...




طبقه بندی: نوشته های من، دلنوشته، عشق،

تاریخ : دوشنبه 30 تیر 1393 | 01:09 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

همیشه نباید همه چیز باب میل ما باشه
همه مون از یه چیزایی تو زندگی بدمون میاد
منم مثل همه ...
از چیزایی كه تهش تو اشك و گریه و زاری خلاصه میشه
از صدای تلفن بعد نصف شب بدم میاد كه معمولا یه خبر بد همراهشه
از رفتن به بیمارستان متنفرم و تا سعی دارم نمیرم!
از مراسم هایی كه واسه شادی روح یكی میگیرن ..
و یه عالمه "از" های دیگه
مختصر بگم از هر چیزی كه تهش ختم میشه به رفتن از این دنیا حالمو بد میكنه

چه بخوایم چه نخوایم ما هم یه روزی سرنوشتمون میشه همین
من كه ترسی ندارم از بابت خودم ولی خیلی میترسم از اینكه عزیزام نباشن
بهم میریزم خودمو بدون حتی یكیشون تصور كنم
كوچیكترم بودم همین طوری بودم ..
یادمه از خدا میخواستم من زود تر از پدر و مادرم برم تا غم نبودنشونو حس نكنم هیچ وقت
این هفته ای كه گذشت سه نفر از آشنا و دوست از پیشمون رفتن
با این همه نفر سوم منو از همه ناراحت تر كرد..پدر شوهر خانوم باران
رفتم وبش دیدم نوشته بابا رفت ...
واقعا ناراحت كننده بود

زمان خیلی چیزا رو درست میكنه ولی مطمئنا ثانیه و دقایقی هست كه تو آینده كمبودشون رو كاملا حس میكنیم
موندم چی بگم واقعا..دعا كنم ما زودتر بریم؟ اونا نرن هیچ وقت؟
ولی اینو میتونم بگم كه دنیا به ماها نیاز داره
باید فكرمونو ببریم پیش كسایی كه خیلی از زندگیشون خودمونیم
یكم اطرافتونو نگاه كنین..میبینن كسایی كه نفسشون به نفس شما بنده
الان كه هستیم و هستن باید زندگی كینم ..

منم زندگی میكنم با همون لبخند همیشگی




طبقه بندی: نوشته های من، دلنوشته،

تاریخ : جمعه 13 تیر 1393 | 06:07 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
رو صندلیم میشینم و پامو میذارم رو تخت
هندزفری رو میذارم تو گوشم
امشب انگار شادمهر رو پلی میكنم
سوت های قشنگ اول آهنگ ...

"امشب انگار خون تازه ای تو رگهای منه

یكی از عمق سكوتم داره فریاد میزنه"


از پنجره اتاق بیرون رو نگاه میكنم ، بارون شدیدی داره میاد
بارون تابستونی واقعا لذت بخشه
درخت گلابی همسایه هم یه دوش مفصل داره میگیره

"تو سرم افتاده امشب هوس قدم زن

رد شدن از دل آتیش تو یه چشم بهم زدن"

از تمشكی كه شكر قاطیش كردم میخورم
چه ترش و شیرینیه فوق العاده ای داره..."خون تازه ای تو رگهای منه!"
دستامو میذارم پشت سرمو فكر میكنم
تو زندگیم نقطه های تاریك و سیاه زیاده و بعضیاشونم روز به روز بزرگتر میشن
ولی بهشون فكر نمیكنم...چون اگه برام مهم بودن اینطور نبودن!
فقط به همون تك نقطه فكر میكنم
همون نقطه آرامش بخش زندگیم...بنفش رنگه نقطه آرام من
بازم مزه ترش و شیرین
بازم بارون با ترانه ..!
بازم ذهن بنفش من
بازم دوست دارم های بی دلیل
بازم خنده ..

مشكلات رو قورت میدم و به زندگی ترك دار میخندم ...


+دلم تنگه پرتقال من
گلپر سبز قلب زار من

لالایی دلم تنگ از مرجان فرساد >> دانلود و پخش آنلاین



طبقه بندی: نوشته های من، دلنوشته، عشق،

تاریخ : پنجشنبه 5 تیر 1393 | 01:10 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

چشمام خمار و خواب آلوده!

کم کم میرن رو همدیگه و میخوابم

تو رویاهام دارم خیلی آروم بلند پروازی میكنم

صدای نم نم بارون میاد

تو صدای بارون یه صدای دلنشین میگه عرفان ...

این عطر توئه كه دارم نفس میكشم

چشمامو باز میکنم ، نگام خیره ست تو چشمای قهوای رنگت !

گرمای آغوشت ...!

تو این خواب و بیداری کنار تو بودن رو حس میکنم

تا دنیا دنیاست میخوام نگات كنم ...

تركیب زیبای صورتت نمیذارن كه نگات نكنم!

موهات كه روی صورتت ریخته

مثل شعرن ، سطر به سطرشو دوست دارم

لبای قرمزت ...

دلم ضعف میره برای شهدش که کاممو شیرین میکنه

چشمات ... 

برقش مثل همون ستاره ای که هرشب به عشق تو بهش خیره میشم

آروم تر از اونیم كه بتونم چشمامو باز نگه دارم

سرمو رو شونت میذارم

دونه به دونه تپش های قلبت رو حس میكنم...هر تپش منو بیشتر محو آغوشت میكنه ...



+دلم خیلی تنگ بود برای تراوش های عاشقونه !


+ایران ایران ...

روشن از تو چراغ آسمان

ای كه سوزد ز نورت خورشید

زنده بادا ایرانم ایران

كاوه آفاق-ایران


+ایران خانوم ، مادر من

شال سه رنگت كفنم

اسمت میاد دلم میخواد به سیم آخر بزنم

رستاك-شال سه رنگ





طبقه بندی: نوشته های من، دلنوشته، عشق،

تاریخ : یکشنبه 11 خرداد 1393 | 11:24 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

 

بی هوا : یه دنیا خاطره ست برای من ، یه عاشقانه ساده ، دوست دارم دلم میگیره بی تو بی هوا

هوام تویی : یه لحظه با تو و دیگه مهم نیست تا آخر دنیا اگه تنها شم ، میشه گفت تو انتظار یار!

تا كجا : نمیدونم قراره تا كجا اما دوست دارم

منو یاد دكلمه خاطره انگیز شكلات میندازه كه میگه دوستی كه تا نداره!

دلم گرفت و دلم گرفته : نمیدونم...وقتی از آدما خسته شدم و خستم كردن با این دوتا آرامش میگیرم

بی معرفت ، خداحافظ تو ، دو رزه : سه تا از آهنگایی كه خیلی غمگینن ولی خیلی دوسشون دارم

گاهی اوقات آرومم میكنن مخصوصا خداحافظ تو

بارون : فوق العاده ست و میبردت تو بارون...بارون هواتو داره ، رنگ چشاتو داره

من نگاه تورو میخوام : بهت قول میدم از حالا تا روزی كه نفس دارم تموم قلبمو با عشق به دستای تو بسپارم

خسته نمیشم هرچقدر گوش كنمش

چشمای بارونی : نمیدونم در مورد این اهنگ چی بگم...حس عجیبیه باید گوش كنی تا حس قشنگشو بفهمی

تصور كن: تصور كن كه بارون پرنده داره میخونه منم موهاتو میبافم میبوسم دونه به دونه

یه اهنگ ریتمیك و با تصورای خیلی قشنگ

این چندتارو دانلود و گوش كنین و اینم بخاطر داشته باشین عرفان چیز بدی بهتون پیشنهاد نمیده :))

دلم برای باقی آهنگا میسوزه كه مورد بی مهری من قرار گرفتن ، الهی ...

مخصوصا : نباشی تو – آفتاب میشود – لالایی و ...




طبقه بندی: نوشته های من،

تاریخ : دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 | 09:05 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

صبح رفتم دانشگاه و چون دانشگاه برای من یعنی خنده و حسای خوب بهم خوش میگذره
یكم تو كلاس خنده شوخی كردیم و دیگه حسش نبود بشینم
اومدم بیرون و تو حیاط یه یخ دربهشت گرفتم كه نمیدونم چرا توش فالوده هم بود
نشستم رو میز و مشغول اس دادن به مهشید...شانس ما هم دور تا دور پر از دختر هایی كه نمیشناختم
مگه یخ در بهشت پایین میرفت!
حس عسلی رو داشتم كه تو محاصره یه عالمه خرسِ!
كارای دانشگامو انجام دادم حالا موندم تو دو راهی خونه یا خونه مامان بزرگم

پیش بسوی لبخند ...
خونه عزیز یه جمع فوق العاده ایه و فقط انرژی مثبت بهم میده
تو اون گرما خلاصه رسیدم و یه شربت آلبالو درست كردم اونم با گلاب و آبلیمو
نهارمم خوردم و یكم استراحت كردم تا خان دایی اومد
واسه دایی هم شربت درست كرد عزیزم و یكی هم واسه خودش
منم تریپ كوزت نمایی...مظلومانه عزیز رو نگاه میكردم و آب دهنمو قورت میدادم
به عزیز گفتم نمیدی یكم بخوریم؟؟گفت دهنی منو؟؟؟گفتم قربونت برم دهنی تو چیه مگه؟خلاصه راضی نشد و یه شربت دیگه مهمونمون كرد
بعد خبر آمد تو فریزر اون بستنی ای كه دفعه قبل نصفه خوردم هست...اونم خوردم
دیگه وقتش بود ...!
من و پسرخاله محترم مخ خان دایی رو كار گرفتیم و ازش پول گرفتیم تا این شكم رو پرش كنیم!
سهم من یه بستنی سنتی و ...
گفتم یه لحظه ساكت
سكوت عجیبی خانه رو فرا گرفته بود
دهان خود را باز نموده و همانا یك گـــــــــــاز از ته دل
صدای پسر خاله محترم آمد: پریما دبل چاكلت؟؟؟
گفتم : Yes Baby
خونه عزیز مثل سینماست كه همیشه فیلم كمدی داره پخش میكنه!
دیگه وقت رفتن به خونه بود ..
تو راه زنگ زدن ما داریم میریم تا جایی تو بیرون یچی بخور!
گفتم امروز كه داره خوش میگذره بذار تكمیلش كنم
تو راه غذای مورد علاقمو خریدم..سلالاد الویه
سر كوچه هم یه سنگك داااغ
رسیدم خونه...تا رسیدم یه ظرف قرمز داشت جلب توجه میكرد..برقارو روشن كردم
بله توت فرنگی جونم بود یه چندتایی خوردم نون رو گذاشتم سرجاش
یخچال رو باز كردم تا سالاد رو بذارم  كه یهو فریادم رفت بالا:
بـــــــــــابـــــــــــا چرا با روحیه لطیف من بازی میكنی؟؟؟

انبه ، قیسی , آلوچه داشتن بهم چشمك میزدن...یه مشتی از تك تكشون برداشتم و گفتم نمیتونم از شما بگذرم
این میوه های فصل گرم واقعا خوردنین!
جالبیش دوتا كمپوت آلوئه ورا هم بود
مهشید یادته دیشب گفتی؟؟؟كمپوتش رو بابا خرید..بابا اس ام اس های منو میخونی مگه؟؟؟
و بالاخره شام رو هم خوووردم ...
میخوام اعتراف كنم داره به خودم حسودیم میشه!

+ چقدر حالم خوبه - شهاب رمضان











طبقه بندی: نوشته های من، لبخند،

تاریخ : چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 | 01:03 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali


موهاش دریا بود دنیامو زیبا كرد
فهمید دیوونم موهاشو كوتاه كرد



نمیدونستم كوتاهی مو میتونه ناراحت كننده باشه
من همون موهایی رو دوست دارم كه رو شونه هات حكمرانی میكردن!
همونایی كه خیلی صاف و ساده ولی آزاد بودن
همونایی كه وقتی باد میپیچید توش پریشون میشد
همونایی كه عرفان رو دیوونه كرده بود !
 
منتظر میمونم تا بازم موهات دریا بشه و رها بشم تو موج هاش ...

+ گاهی اوقات یه آهنگی رو اتفاقی گوش میكنی ولی خیلی خوشت میاد
بعد میریزی تو گوشیت و اینقدر گوش میكنی كه نت به نت اهنگ باهات ارتباط برقرار میكنن
اینم یكی از همون آهنگاست >>>> ماه پیشانو-دریا دادور

 



طبقه بندی: نوشته های من، عشق،

تاریخ : شنبه 6 اردیبهشت 1393 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

خب بی مقدمه میگم
چند وقت پیش تو لیست لینك های یكی از دوستان یه اسمی برام جالب اومد
میرا ، دختری كه حرف نمیزد !
عنوانش جالب بود بود برام یعنی چی حرف نمیزد!
رفتم توش دیدم چند سالیه آپ نمیشه و آخرین مطلبش هم خدافظی ساده ست
یه چند تا از آخرین نوشته هاشم خوندم خیلی خوشم اومد
گیرایی داشت نوشتش واسم
اون شب تموم شد و وبش رو هم بستم ولی برام هنوز عنوان وبش جالب بود چرا همچین عنوانی گذاشته!
چند روز بعد نمیدونم چرا دلم خواست برم وبش
دوباره پیداش كردم و رفتم و تصمیم گرفتم نوشته هاشو بخونم
از اول شروع كردم به خوندن
پست اول خیلی تلخ بود و حالا فهمیدم چرا عنوان وبش این
ماهان ، برادرش جلوی چشماش وقتی میرا چهارده سالش بود از دنیا میره و همه ازش میپرسیدن كه چرا و چطور جلو چشمات از دنیا رفت و نتونستی نجاتش بدی و از اون اتفاق میپرسیدن
این هم باعث شد میرای قصه ما دلش نخواد هیچ وقت حرف بزنه
همینطور هم شد از اون به بعد دیگه حرف نزد ...
فكرشو بكنین چقد سخت بوده براش كه سكوت رو انتخاب كرد
تو نوشته هاش آدمای زیادی میرن و میان و باید الانم باشن!
امیرعلی ، پسر پادشاه كه قرار بود با میرا كه سیندرلا بود ازدواج كنه
همدیگه رو هم خیلی دوست دارن ولی امیرعلی میره انگلیس!
اون موقع میرا حرف میزد ...
دانشگاه رفتن میرا خیلی زندگیش رو تغییر داد
مهمترین اتفاق كاوه بود!
كاوه ای كه میرا رو واقعا دوست داره
میرایی كه حرف نمیزنه!
اما ...
بعد ده سال و خرده ای یه اتفاق بده دیگه
مادر میرا هم از دنیا میره
ولی اینبار باعث میشه میرا سكوت ده سالش رو بشكونه!
میگه: مامانم ...
میرا حرف زدن رو دوباره شروع كرده
بعد چند وقت زندگیش قشنگ میشه هر جا كه میرفت شروع میكرد به حرف زدن و همه تعجب میكردن و البته خوشحال كه بالاخره دست از سكوت برداشت!
همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینكه پسر پادشاه میاد پیش میرا ...!
امیرعلی و میرا دوتا آدمی كه وقتی با همن كسی نمیتونه خنده رو ازشون بگیره
ولی حالا كاوه ای هم هست!
میرا از امیرعلی ناراحت كه چرا مدتی كه حرف نمیزد نیومده بود ولی امیرعلی حواب قانع كننده ای نداره
همه چی منطقی پیش میره ...
میرا میمونه تو دو راهی
امیر علی پسر پادشاه و عشق بچگی
كاوه فرشته نجات این روزای میرا
باید تصمیم مهمی میگرفت
امیرعلی با كاوه هم حرف زد ولی همه چی به نظر میرا بستگی داره
میرا میاد شمال ، تنها ...
یه تصمیم مهم رو میگیره
یه پست جدید میذاره و مینویسه كاوه با شكلك قلب
یعنی كاوه رو انتخاب كرد
فكر كنم انتخابش كاملا درست بود
حالا كاوه بود و میرایی كه حرف میزد
بعد یه مدتی با هم ازدواج میكنن ..
بعدش دیگه نمیدونم چی میشه
یه پست خدافظی و چهار سالی كه هیچكی از میرا خبر نداره .

نمیدونم این نوشته ها واقعیت بود یا خیالات !
حس میكنم واقعیت بود
نمیدونم چرا درگیر این قضیه شدم برام خیلی مهم شده كه بدونم میرا و كاوه كجا هستن ، چیكار میكنن







طبقه بندی: نوشته های من،

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

  • وی مارکت
  • باشگاه موفقیت
  • قالب وبلاگ
  • آی تی نوشت