تبلیغات
باران سرخ
تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 | 03:33 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

حرفهای زیادی بلد نیستم . . .
من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت
که حرفهایم را دزدید
از عشق چیزی نمی دانم
اما دوست دارم . . .
کودکانه تر از آنچه فکر کنی

• • •

دوست دارم،گلایه از تکراری بودنش نکن
مشکل از من نیست تو زیادی دوست داشتنی هستی

• • •




ایمیل جدید:pesarshomali293@yahoo.com

اون یکی وبم  >>>>  پسر شمالی

یه توضیح کوچیک درباره خودم >>>> پروفایل

در ضمن:ورود برای عموم آزاد است ...




طبقه بندی: گوناگون،

تاریخ : جمعه 1 خرداد 1394 | 10:36 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

من تو دلم همیشه بهاری برای شکفتن دارم!


تاریخ : شنبه 12 اردیبهشت 1394 | 08:11 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali


ریتم ناموزون زندگی را با تو خوش می نوازم !


تاریخ : سه شنبه 18 فروردین 1394 | 02:41 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali


او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان بچه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند


تاریخ : پنجشنبه 28 اسفند 1393 | 07:40 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
سال عجیبی بود
خیلی عجیب
هرطوری نگاش میکنم پر بود از اتفاق و خاطره های بد و نافرم
یکی دو تا اتفاق مثبت یکمی دلمو خوش کرد
امیدوارم سال جدید دلخوشانه تر باشه


تاریخ : جمعه 15 اسفند 1393 | 01:24 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

تخت چوبی با ملافه سرمه ای
پنجره ی شسته شده از بارون
بخاری ای با شعله های گرمش
پسری که رو تختش دراز کشیده
همزمان به موزیک و بارون و فس فس بخاریش گوش میده
نگاهش به نارنجیِ چراغ تیر برق پشت پنجره خیس
فکرش اما تو اتاق کوچیکش نیست... 
آن دور ها یکی مرا صدا میزند!

اینا همش بهونه ست
دلتنگ حضورم
همین





تاریخ : پنجشنبه 7 اسفند 1393 | 03:51 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
دو سال شد 
چی بودیم چی شدیم!
بزرگ شدیم خیلی و میخوایم به پای هم پیر بشیم
خوشحالم که دارمت :)


تاریخ : پنجشنبه 30 بهمن 1393 | 12:26 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

یادش بخیر ...

چقدر نوشته هست اینجا

لذت میبردم عكسای شهرمو میذاشتم و فخر میفروختم

از عشق و عاشقی میگفتم و رمانتیك بازی درمیاوردم

لبخند های كوتاه و مختصر

خاطره بازی رو همیشه دوست دارم

مخصوصا وقتی یه عالمه خاطره خوب از یه سری آدم داشته باشی كه شناخت خاصی نداشتی ازشون

ولی كم كم شناختیشون البته شناخت مجازی و هزار جور پیچش!

میخوام یاد كنم از همه اونایی كه با فكر بهشون خاطره های خوب یادم میاد

 

مهشیدی كه زندگیمه و همه جای وبلاگ نشونی از خوبیاش هست

بارانی که محبتش مادرانه ست، یجوری محبت میکنه آدم ذوقش میشه

نگاری که اسمش نگار نبود! ولی یه دونه بود و هست در نوع خودش

فرنازوو ، خیلی عالیه این دختر و شدید با دركه

آتوسایی که فقط میتونم بگم آرش آرش آرش

پریسا خانوم واسه شما هم نیما نیما میتونم بکنم ولی آبجی کوچیکه خوبی هستی برام

شیوایی که دوست داشتم ازش خبر داشتم ولی خب دیگه !

الماهی که این آخرا اومد ولی چون خیلی خوب اومد به دل نشست ، عاشق انرژی دادنشم دیگه 

سحری که مترجم میشه یه روزی و عاشق رادیو بود ، یادش بخیر شباشب  

نیلوفر نامی بود که سبب خیر شد ، نیلو جان ممنونم ازت خیلی خیلی

مهتاب و یسنا که کوچولوهای شیطونی بودن ولی دیگه خانومی شدن برای خودشون ، البته امیدوارم

شقایقی که فامیلی ولی ناشناخته ای !

چهارتا همكلاسی هم بودن ، الهام و الهه و گلشن و فرزانه . خوشحالم از مامان شدن الهام خانوم

سمیرایی که کلا تو شکست عشقی بود ، هرکاری کردیم این دختر شاد نمیشد

پریشاد ، ن.م ، ماهك ، طوبی و یه عالمه دوست دیگه هر كدومش یه زمانی بودن و روزای خوبی داشتیم باهم

 

بذار ببینم کدومتون فراتر از وبلاگ همرام هستین

فرناز و الماه در گروه وایبری باران سرخ كه هر روز با عشق جان هم صحبتیم باهاشون

فیسبوکیا هم تشکیل شده از : بازم فرناز که کلا هست و خوشحالم که آجی خوبی مثلش دارم ، پریسا و سمیرا هم خیلی وقته ، آتوسایی که جدیدا مارو نمیدونم چجوری پیدا کرده و گلشن و الهام

اینسناگرام و باز هم فرناز و خانوم باران که محبت داشت و مارو فالو کرد :)

لاین هم الماه و سمیرا و یسنا و پریشاد

 

 

 




طبقه بندی: نوشته های من، دلنوشته،

تاریخ : پنجشنبه 23 بهمن 1393 | 11:12 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
نا آرومم از نبودنت ولی دلم گرمه به داشتنت .

تاریخ : چهارشنبه 10 دی 1393 | 03:36 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
 معمولا میگن هر اومدی یه رفتنی داره
شاید موقع رفتن منم رسیده
نمیدونم ولی تا یه مدتی نیستم...
امیدوارم با خبرای خوب برگردم و واسه دلم بنویسم!
شیرینیای زندگیم زیاد شده
باید تمام وقتمو بذارم برای لذتت بردن :))

نبودنم شاید یه روز، یه هفته، یه ماه و شاید برای همیشه باشه. 


تاریخ : سه شنبه 2 دی 1393 | 12:13 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
یلدا هرچی نزدیک تر میشد یاد پارسال میفتادم
تصمیمی که گرفتم
همش فکر میکردم تصمیم درسته یا نه
ولی تو سالگرد این تصمیم خیلی خوشحالم
خیلی خوب بود یکسالی که گذشت
آرامش خاصی داشتم
برام مهم نبود، وابستگی نداشتم
دستم تو جیب خودم بود
شاید فقط اسم فامیلیمون نقطه اشتراکمون باشه
همین... 
یلدا تا یلدا خیلی چیزارو یادم داد
به خودم و جسمم سختی دادم تا روح و روانم آروم باشه
می ارزه واقعا.. 
این یلدا هم یه خاطره بد دیگه گذاشتی کنار بقیه خاطره هات که یکی از یکی بدترن
الان فکر میکنم انگار من ازت خاطره خوب ندارم
نمیدونم، شایدم دارم
شایدم دفن شده زیر بقیه خاطره سازیات!
به هر حال منی که عرفانم حال خوبمو با فکر کردن به همچین چیزایی خراب نمیکنم
همچنان زندگی رو دوست دارم
واسه هدفام تلاش میکنم


+یکی که ظاهرا آروم و ساده ست دلیل نمیشه از درون هم همچین وضعی داشته باشه!
شاید خودشو کوچیک نمیکنه واسه واکنش نشون دادن!






تاریخ : پنجشنبه 27 آذر 1393 | 10:01 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
آرامش... 
یه کلمه ست ، خیلی هم ساده!
حال عجیبیه آرامش
شلوغیا برات ساکته ، دلت آرومه
تو دنیای خودتی یا بهتر بگم خودم و خودش!
وقتی هست پیشت ، بهت انرژی میده
تا از آرامش برسی به استقلال!
استقلال... 
یعنی خودت باشی و دوپایی که باید روش بایستی
امیدوارم این دوپا یاریم کنه!

وقتی یکی باشه، آرامش باشه، استقلال هم باشه
میشه خداروشکر کرد و یه دل سیر لبخند زد :))



تاریخ : چهارشنبه 5 آذر 1393 | 12:58 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

این روزا كارم شده قدم زدن توی بارون
خیلی لذت بخش بود برام همیشه ولی تنبلی نمیذاشت اكثر اوقات
ولی الان دیگه هر روز باید قدمی هم زیر بارون بزنم
تا سعی دارم زود تر راه میفتم تا پیاده برم
برام خیلی لذت بخشه
...
پشت هم آهنگای بارونی پلی میشه تو گوشم
•بارون هواتو داره رنگ چشاتو داره
روزای قشنگیه واقعا ...
بارونی كه تمومی نداره ، برگای زردی كه هر طرف رو نگاه كنی هست
...
•مه سرده رو تن پنجره ها ، مث بغض توی سینه منه
میشد تنها نبود تو روزای بارونی
میشد وقتی تو تاكسی نشستی داری میای خونه به جای اینكه هندزفری تو گوشت باشه
و از پنجره بارونی به كبوترایی كه منظم روی سیم نشستن
به عشقت نگاه كنی ، به دستای گره خورده كه از سرما تو هم پیچیدن
میشد از آقا گفتناش دیوونه بشی
...
•بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون



طبقه بندی: دلنوشته، نوشته های من،

تاریخ : جمعه 23 آبان 1393 | 12:50 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

من همون بچه ام که آسمون رو دوست داشتم
شب رو واسه ستاره هاش مخصوصا اون سه تا ستاره که تو یه خط بودن!
هنوزم همینطورم ، نگاه به آسمون آرومم میکنه
همونم که بعد مدرسه و نهار منتظر میموند یکی بیاد تو کوچه و توپشو برداره و صدای همه همسایه هارو دربیارن
همون بچه درسخونم که الان دیگه درس رو در حد قبولی جدی میگیرم
من همون بچه مثبت بچگیم ولی خیلی آروم تر
هندزفریم تو گوشم و قدم زدن تو شهر علاقم!
قبلا روزم با مدرسه و فوتبال و پلی استیشن و بازی های بچگونه شب میشد
الان با موزیک و دانشگاه و کار و موبایل و دوستام!
بچگی بهتر بود یا الان!؟
الان بهتره ...
اون موقع عشق و عاشقی نمیفهمیدم
نمیفهمیدم میتونم کسیو بیشتر از خودم دوست داشته باشم
نمیدونستم بزرگ میشم مهشید نامی میشه زندگی من
عرفانٍ بزرگ شده حالش بهتره 
دو سال قلبش آروم گرفته
آرامِ جانم ممنونم  
همین...! 


تاریخ : دوشنبه 5 آبان 1393 | 08:50 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

این روزا دیگه پر شده از اَپ های موبایلی

وایبر ،  لاین ، بی تالک ،  اینستاگرام ، واتس آپ و ...

فیس بوک جان هم کنارشون

آخه یك به چند؟؟

من خودمم تو شبكه های اجتماعی حضور نسبتا فعالی دارم

یعنی وبلاگ طرفدارای سابقشو نداره!؟

اینطور خب به نظر میرسه

خلوت شده و كسی نیست آنچنان خش خش برگای پاییزی مجازی رو به صدا دربیاره!

ولی این دلیل نمیشه من بذارمش کنار

وبلاگ واسه من یه عالمه خاطره رو زنده میکنه

یه جورایی تجربه رو اینجا کسب و تو دنیای واقعی خرج میكنم!

یادمه همه آدمایی که از روز اول وبلاگ بودن

ذوق خودم رو كه نگو! میگفتم چقدر بزرگ شدم واسه خودم رو اینترنت یه صفحه دارم!

یادمه روزای اول سلن دیون میخوند برامون ، داد و بیداد های وبلاگ تو گوشمه

حرف زدنای چند ساعته ، نظراتی که از هزار میزد بالا ..

یادمه من و مهشید رو عروس و دوماد میکردین

یادمه اون رقصای مجازی ، همه چی خوب یادمه

همیشه هستن بعضیا که یه مدت کوتاه میومدن اینجا ، اونارو هم خوب یادمه

اونایی که اذیت میکردن ، اون دختر کوچولو هایی که محبت برادرانه میخواستن

برام همیشه سوال بود چرا برادر كم بود این وسط؟

همه یادمه و نمیشه این همه خاطره خوب رو به این اَپ های سوسول بفروشم

وبلاگم هستم، هستش، امیدوارم باشن..!

 




طبقه بندی: نوشته های من،

تاریخ : یکشنبه 20 مهر 1393 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali



صبح آفتابی و گرمت ، بعدازظهر بارونی و سردت

بارونت رو كه نگو ، گاه و بی گاه!

تكلیفت با خودت روشن نیست ، یجورایی خل و دیوونه ای!

هی بهت میگم رطوبتتو كم كن

بارون نم نم نزن ، یا ببار یا نبار كلا

اینا موهامو فر میكنه پاییز جان

میدونی روش حساسما ولی خب پاییزی دیگه ، یه دنده ای

یكاری میكنی لباسمو بپوشم و هندزفری به گوش و چتر به بغل بزنم بیرون

با همون موی صاف و مجعدم!

یه گوشه ای ، كنار حوض آبی میشینم

نگاه میكنم درختارو ، پاییز میگم چرا هنوز زرد نشده برگ درختات؟

 

پاییز یچی بگم بین خودمون باشه؟

دلم میخواد با یه نفر قدم بزن و زیر پامون صدای خش خش برگات بلند شه

میخوام بخندم باهاش زیر بارونت

دلم میخواد موهام اون روز كاملا فر باشه ها پاییز

ببرمش همون كافه كه  این روزا از بغلش رد میشم میگم چه جای شاعرانه ایه

میدونی كه كدومو میگم؟؟

دستشو ببره تو موهام ، برام بخنده بلند بلند

آخ پاییز ...

 

 

 


 




طبقه بندی: نوشته های من، دلنوشته، عشق،

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • وی مارکت
  • باشگاه موفقیت
  • قالب وبلاگ
  • آی تی نوشت