تبلیغات
باران سرخ
تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 | 02:33 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

حرفهای زیادی بلد نیستم . . .
من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت
که حرفهایم را دزدید
از عشق چیزی نمی دانم
اما دوست دارم . . .
کودکانه تر از آنچه فکر کنی

• • •

دوست دارم،گلایه از تکراری بودنش نکن
مشکل از من نیست تو زیادی دوست داشتنی هستی

• • •




ایمیل جدید:pesarshomali293@yahoo.com

اون یکی وبم  >>>>  پسر شمالی

یه توضیح کوچیک درباره خودم >>>> پروفایل

در ضمن:ورود برای عموم آزاد است ...




طبقه بندی: گوناگون،

تاریخ : پنجشنبه 7 اسفند 1393 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
دو سال شد 
چی بودیم چی شدیم!
بزرگ شدیم خیلی و میخوایم به پای هم پیر بشیم
خوشحالم که دارمت :)


تاریخ : چهارشنبه 29 بهمن 1393 | 11:26 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

یادش بخیر ...

چقدر نوشته هست اینجا

لذت میبردم عكسای شهرمو میذاشتم و فخر میفروختم

از عشق و عاشقی میگفتم و رمانتیك بازی درمیاوردم

لبخند های كوتاه و مختصر

خاطره بازی رو همیشه دوست دارم

مخصوصا وقتی یه عالمه خاطره خوب از یه سری آدم داشته باشی كه شناخت خاصی نداشتی ازشون

ولی كم كم شناختیشون البته شناخت مجازی و هزار جور پیچش!

میخوام یاد كنم از همه اونایی كه با فكر بهشون خاطره های خوب یادم میاد

 

مهشیدی كه زندگیمه و همه جای وبلاگ نشونی از خوبیاش هست

بارانی که محبتش مادرانه ست، یجوری محبت میکنه آدم ذوقش میشه

نگاری که اسمش نگار نبود! ولی یه دونه بود و هست در نوع خودش

فرنازوو ، خیلی عالیه این دختر و شدید با دركه

آتوسایی که فقط میتونم بگم آرش آرش آرش

پریسا خانوم واسه شما هم نیما نیما میتونم بکنم ولی آبجی کوچیکه خوبی هستی برام

شیوایی که دوست داشتم ازش خبر داشتم ولی خب دیگه !

الماهی که این آخرا اومد ولی چون خیلی خوب اومد به دل نشست ، عاشق انرژی دادنشم دیگه 

سحری که مترجم میشه یه روزی و عاشق رادیو بود ، یادش بخیر شباشب  

نیلوفر نامی بود که سبب خیر شد ، نیلو جان ممنونم ازت خیلی خیلی

مهتاب و یسنا که کوچولوهای شیطونی بودن ولی دیگه خانومی شدن برای خودشون ، البته امیدوارم

شقایقی که فامیلی ولی ناشناخته ای !

چهارتا همكلاسی هم بودن ، الهام و الهه و گلشن و فرزانه . خوشحالم از مامان شدن الهام خانوم

سمیرایی که کلا تو شکست عشقی بود ، هرکاری کردیم این دختر شاد نمیشد

پریشاد ، ن.م ، ماهك ، طوبی و یه عالمه دوست دیگه هر كدومش یه زمانی بودن و روزای خوبی داشتیم باهم

 

بذار ببینم کدومتون فراتر از وبلاگ همرام هستین

فرناز و الماه در گروه وایبری باران سرخ كه هر روز با عشق جان هم صحبتیم باهاشون

فیسبوکیا هم تشکیل شده از : بازم فرناز که کلا هست و خوشحالم که آجی خوبی مثلش دارم ، پریسا و سمیرا هم خیلی وقته ، آتوسایی که جدیدا مارو نمیدونم چجوری پیدا کرده و گلشن و الهام

اینسناگرام و باز هم فرناز و خانوم باران که محبت داشت و مارو فالو کرد :)

لاین هم الماه و سمیرا و یسنا و پریشاد

 

 

 




طبقه بندی: نوشته های من، دلنوشته،

تاریخ : پنجشنبه 23 بهمن 1393 | 10:12 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
داره نا آرومم از نبودنت ولی دلم گرمه به داشتنت .

تاریخ : چهارشنبه 10 دی 1393 | 02:36 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
 معمولا میگن هر اومدی یه رفتنی داره
شاید موقع رفتن منم رسیده
نمیدونم ولی تا یه مدتی نیستم...
امیدوارم با خبرای خوب برگردم و واسه دلم بنویسم!
شیرینیای زندگیم زیاد شده
باید تمام وقتمو بذارم برای لذتت بردن :))

نبودنم شاید یه روز، یه هفته، یه ماه و شاید برای همیشه باشه. 


تاریخ : دوشنبه 1 دی 1393 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
یلدا هرچی نزدیک تر میشد یاد پارسال میفتادم
تصمیمی که گرفتم
همش فکر میکردم تصمیم درسته یا نه
ولی تو سالگرد این تصمیم خیلی خوشحالم
خیلی خوب بود یکسالی که گذشت
آرامش خاصی داشتم
برام مهم نبود، وابستگی نداشتم
دستم تو جیب خودم بود
شاید فقط اسم فامیلیمون نقطه اشتراکمون باشه
همین... 
یلدا تا یلدا خیلی چیزارو یادم داد
به خودم و جسمم سختی دادم تا روح و روانم آروم باشه
می ارزه واقعا.. 
این یلدا هم یه خاطره بد دیگه گذاشتی کنار بقیه خاطره هات که یکی از یکی بدترن
الان فکر میکنم انگار من ازت خاطره خوب ندارم
نمیدونم، شایدم دارم
شایدم دفن شده زیر بقیه خاطره سازیات!
به هر حال منی که عرفانم حال خوبمو با فکر کردن به همچین چیزایی خراب نمیکنم
همچنان زندگی رو دوست دارم
واسه هدفام تلاش میکنم


+یکی که ظاهرا آروم و ساده ست دلیل نمیشه از درون هم همچین وضعی داشته باشه!
شاید خودشو کوچیک نمیکنه واسه واکنش نشون دادن!






تاریخ : پنجشنبه 27 آذر 1393 | 09:01 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali
آرامش... 
یه کلمه ست ، خیلی هم ساده!
حال عجیبیه آرامش
شلوغیا برات ساکته ، دلت آرومه
تو دنیای خودتی یا بهتر بگم خودم و خودش!
وقتی هست پیشت ، بهت انرژی میده
تا از آرامش برسی به استقلال!
استقلال... 
یعنی خودت باشی و دوپایی که باید روش بایستی
امیدوارم این دوپا یاریم کنه!

وقتی یکی باشه، آرامش باشه، استقلال هم باشه
میشه خداروشکر کرد و یه دل سیر لبخند زد :))



تاریخ : سه شنبه 4 آذر 1393 | 11:58 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

این روزا كارم شده قدم زدن توی بارون
خیلی لذت بخش بود برام همیشه ولی تنبلی نمیذاشت اكثر اوقات
ولی الان دیگه هر روز باید قدمی هم زیر بارون بزنم
تا سعی دارم زود تر راه میفتم تا پیاده برم
برام خیلی لذت بخشه
...
پشت هم آهنگای بارونی پلی میشه تو گوشم
•بارون هواتو داره رنگ چشاتو داره
روزای قشنگیه واقعا ...
بارونی كه تمومی نداره ، برگای زردی كه هر طرف رو نگاه كنی هست
...
•مه سرده رو تن پنجره ها ، مث بغض توی سینه منه
میشد تنها نبود تو روزای بارونی
میشد وقتی تو تاكسی نشستی داری میای خونه به جای اینكه هندزفری تو گوشت باشه
و از پنجره بارونی به كبوترایی كه منظم روی سیم نشستن
به عشقت نگاه كنی ، به دستای گره خورده كه از سرما تو هم پیچیدن
میشد از آقا گفتناش دیوونه بشی
...
•بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون



طبقه بندی: دلنوشته، نوشته های من،

تاریخ : پنجشنبه 22 آبان 1393 | 11:50 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

من همون بچه ام که آسمون رو دوست داشتم
شب رو واسه ستاره هاش مخصوصا اون سه تا ستاره که تو یه خط بودن!
هنوزم همینطورم ، نگاه به آسمون آرومم میکنه
همونم که بعد مدرسه و نهار منتظر میموند یکی بیاد تو کوچه و توپشو برداره و صدای همه همسایه هارو دربیارن
همون بچه درسخونم که الان دیگه درس رو در حد قبولی جدی میگیرم
من همون بچه مثبت بچگیم ولی خیلی آروم تر
هندزفریم تو گوشم و قدم زدن تو شهر علاقم!
قبلا روزم با مدرسه و فوتبال و پلی استیشن و بازی های بچگونه شب میشد
الان با موزیک و دانشگاه و کار و موبایل و دوستام!
بچگی بهتر بود یا الان!؟
الان بهتره ...
اون موقع عشق و عاشقی نمیفهمیدم
نمیفهمیدم میتونم کسیو بیشتر از خودم دوست داشته باشم
نمیدونستم بزرگ میشم مهشید نامی میشه زندگی من
عرفانٍ بزرگ شده حالش بهتره 
دو سال قلبش آروم گرفته
آرامِ جانم ممنونم  
همین...! 


تاریخ : دوشنبه 5 آبان 1393 | 07:50 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

این روزا دیگه پر شده از اَپ های موبایلی

وایبر ،  لاین ، بی تالک ،  اینستاگرام ، واتس آپ و ...

فیس بوک جان هم کنارشون

آخه یك به چند؟؟

من خودمم تو شبكه های اجتماعی حضور نسبتا فعالی دارم

یعنی وبلاگ طرفدارای سابقشو نداره!؟

اینطور خب به نظر میرسه

خلوت شده و كسی نیست آنچنان خش خش برگای پاییزی مجازی رو به صدا دربیاره!

ولی این دلیل نمیشه من بذارمش کنار

وبلاگ واسه من یه عالمه خاطره رو زنده میکنه

یه جورایی تجربه رو اینجا کسب و تو دنیای واقعی خرج میكنم!

یادمه همه آدمایی که از روز اول وبلاگ بودن

ذوق خودم رو كه نگو! میگفتم چقدر بزرگ شدم واسه خودم رو اینترنت یه صفحه دارم!

یادمه روزای اول سلن دیون میخوند برامون ، داد و بیداد های وبلاگ تو گوشمه

حرف زدنای چند ساعته ، نظراتی که از هزار میزد بالا ..

یادمه من و مهشید رو عروس و دوماد میکردین

یادمه اون رقصای مجازی ، همه چی خوب یادمه

همیشه هستن بعضیا که یه مدت کوتاه میومدن اینجا ، اونارو هم خوب یادمه

اونایی که اذیت میکردن ، اون دختر کوچولو هایی که محبت برادرانه میخواستن

برام همیشه سوال بود چرا برادر كم بود این وسط؟

همه یادمه و نمیشه این همه خاطره خوب رو به این اَپ های سوسول بفروشم

وبلاگم هستم، هستش، امیدوارم باشن..!

 




طبقه بندی: نوشته های من،

تاریخ : یکشنبه 20 مهر 1393 | 10:13 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali



صبح آفتابی و گرمت ، بعدازظهر بارونی و سردت

بارونت رو كه نگو ، گاه و بی گاه!

تكلیفت با خودت روشن نیست ، یجورایی خل و دیوونه ای!

هی بهت میگم رطوبتتو كم كن

بارون نم نم نزن ، یا ببار یا نبار كلا

اینا موهامو فر میكنه پاییز جان

میدونی روش حساسما ولی خب پاییزی دیگه ، یه دنده ای

یكاری میكنی لباسمو بپوشم و هندزفری به گوش و چتر به بغل بزنم بیرون

با همون موی صاف و مجعدم!

یه گوشه ای ، كنار حوض آبی میشینم

نگاه میكنم درختارو ، پاییز میگم چرا هنوز زرد نشده برگ درختات؟

 

پاییز یچی بگم بین خودمون باشه؟

دلم میخواد با یه نفر قدم بزن و زیر پامون صدای خش خش برگات بلند شه

میخوام بخندم باهاش زیر بارونت

دلم میخواد موهام اون روز كاملا فر باشه ها پاییز

ببرمش همون كافه كه  این روزا از بغلش رد میشم میگم چه جای شاعرانه ایه

میدونی كه كدومو میگم؟؟

دستشو ببره تو موهام ، برام بخنده بلند بلند

آخ پاییز ...

 

 

 


 




طبقه بندی: نوشته های من، دلنوشته، عشق،

تاریخ : شنبه 22 شهریور 1393 | 10:21 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

 

نمیدونم چرا یه حسی هست كه بیشترمون از زندگیمون راضی نیستیم

نگفتم همه چون همیشه استثنا وجود داره

خود من الان نسبتا ناراضی ام

با خودم همیشه میگم روزای سخت نباشه زندگی میشه مثل ماست !

باید سختی كشید و جندگید و مزه شیرین برنده شدن رو زیر لب مزه مزه كرد

اینطوری میشه كه میخندی و میخندی و میخندی و تو دلت میگی چه طعم خوبی داره زندگی

درسته الان چشام صبح زود پف كرده و آخر شب كبود

درسته كل بدنم از خستگی در حد شكستگی هر روز و شب درد میكنه

درسته تو شبانه روز از همه كارام بزنم بتونم شیش ساعت بخوابم

ولی زندگیمو دوست دارم ، طعمش حس خوبی بهم میده

چاشنی عشق رو هم بهش اضافه كردم و بگی نگی خوشمزه هم شده :)


باید طعنه های ریز و شیرینی به زندگی میزدم!





طبقه بندی: نوشته های من،

تاریخ : یکشنبه 9 شهریور 1393 | 08:03 ق.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

 

رقم دهگان سنم از یك رفت رو دو!

 

شنیده بودم به آدم چهل سال میگن حسابی پخته ست و با تجربه ست

ولی بیست سالگی چی؟

حس جالبیه ، فكر میكنم بزرگ شدم

مزه شیرین غرور ، اومممم

هنوزم دارم میخندم به این دنیا با یه نیشخند مرموزانه

و بازم تو ...

تویی كه همیشه هستی

آرامش ...

چقدر خوبه آرامش

همون آرامشی كه وقتی كنار ساحلی و گوشات غرق صدای موجای دریاست

آرامش من با تو اینطوریه

یه عرفان ، یه مهشید ، یه دنیا آرامش

روز تولد معمولا خوشحالیم ، میگیم ، میخندیم ، شیرینی و كیك و خوشمزگی و ... 

خوش بحال من كه انگار هر روزم تولدِ!

این حال خوبه من بخاطر توئه آرامِ جان من

 

میگما مهشید :

نادر از هند نبرد آنچه تو بردی ز دلم

 

 

 



تاریخ : سه شنبه 14 مرداد 1393 | 04:30 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

 دختر چل گیس بهار ، سرخیه خوش رنگ انار

دردونه ماه و نسیم ، عطر همیشه موندگار

پیرهن آسمون به تن ، فرشته زیبای من

غروب خستم رو ببر تا شب مهتابی شدن

تا دنیا دنیاست تو بمون كنارم

من هیچ كس رو غیر تو دوست ندارم

تا دنیا دنیاست دل من فداته

اون دلی كه عاشق خنده هاته

اون كه شدی نیلوفر باغ ترانه هاش منم

منی كه سر سپرده اون دوتا چشم روشنم

تا چشم های تو هست كسی ماه رو به روم نمیزنه

نیلوفر ترانه هام ، خدای دنیای منه

 

 

ترانه داره ریز ریز توصیف میكنه شكل ماهت رو

فقط كاش به جای دوتا چشم روشن میگفت دوتا چشم قهوه ای :))

مگه نه خانوم ؟☺

دردونه ماه و نسیمم خیلی دوست دارم

 




طبقه بندی: عشق،

تاریخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | 07:27 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

 

چقدر خوبه با یه سری آدما كلا و اساسا حال كنی

اونقدی باهم راحتیم كه یهو بگیریم همدیگه رو بزنیم و رو سر و كله هم بپریم

تفاوت سنی هم داریما ولی یك دلیم دیگه..!

چهارتا پسر شاد كه گاهی اوقات یه دختر هم با خودمون میبریم دیگه از سر اجبار..چی میشد ماشین چهارتا جا داشت؟؟!!

وقتی جمعمون جور باشه اینقدر خوش میگذره كه خستگی چند وقته و اتفاقای بد اصن انگار نه انگار كه وجود داشته

اینقدر گشتیم و گشتیم كه طلب این چند ماهه رو حسابی صاف كنیم

شمالی كه باشی اولین جایی كه ذهنت میرسه صدای موج و دریاست

اونایی كه فیس بوك مارو دارن در اطلاع هستن دیگه؟؟؟ توی قایق و جلیقه نجات و آبی دریا ...

تجربه خوشمزه و قشنگیه جاهایی بری كه نرفتی

رفتیم یه آبشاری بماند كم آب شده بود بابت گرما ولی یكی از قشنگ ترین مسیرایی بود كه رفتم خودم 

جمع خیلی سر زنده بود ولی وقتی تو دل جنگل و تو جاده های مارپیچ میری و محو این همه زیبایی میشی ترجیح میدی حرف نزنی و آروم آهنگ رو زمزمه كنی و نگاهت رو بدی بیرون ...

چقد این هفته ای كه گذشت خوب بود..خدایاشكرت كه عزیزایی دارم كه اینقد با هم راحتیم و میزنیم و میخندیم و از همه مهم تر كسی از حرف كسی ناراحت نمیشه!

و اما ...

یه حس رو خیلی دوست دارم و از وقتی با مهشیدم دارم ازش لذت میبرم

یه چیزایی یه حرفایی یه كارایی برام فوق العاده بی ارزش شدن

نمیدونم چطور بگم یه حس خوبیه كلا

چشمت رو خیلی چیزا بسته میشه..میبینیشونا ولی مهم نیست برات

میخندی فكر میكنن آره خبریه و بیشتر درگیر بازیشون میشن و ادامه میدن ولی بازم میخندی و بلند میشی و به فكرای شیرینی كه تو ذهنت داره رژه میره فكر میكنی

خنده من بخاطر تو نبوده...من ندیدمت كه بخوام برات یه لبخند كوچیك حتی بزنم

من فكرم پیش یكی دیگه ست همیشه ، همونی كه میخوام ادكلن بخورم براش تا دوست داشتنی تر بشم براش

آخه خودش گفته ادكلن دوست داره!

لذت میبرم از اینكه همچین حس خوبی رو دارم

خوشحالم از اینكه یك سال خرده ای اصلا احساس تنهایی نكردم

كیف میكنم كه دوسم داره

شنیدن دوست دارم خیلی خوبه ها ولی وقتی بفهمی از رفتارش دیوونه كننده ست

اینم دوست دارم واقعا

"داشتم به صدات گوش میكردم حواسم به حرفات نبود"

از این حرف و حس و اتفاقای دوست داشتنی خیلی زیاده

همه این حسای خوب یه طرف دلیل این همه لبخند یه طرف دیگه

با توئه كه اینقد خوبه حالم مهشیدم

با توئه كه خیالم از همه چی راحته میتونم خوش باشم و بخندم با اون آدمای سطر های اول!

با تو واقعا یه چیز دیگه ست ...




طبقه بندی: نوشته های من، دلنوشته، عشق،

تاریخ : دوشنبه 30 تیر 1393 | 01:09 ب.ظ | نویسنده : Pesare-Shomali

همیشه نباید همه چیز باب میل ما باشه
همه مون از یه چیزایی تو زندگی بدمون میاد
منم مثل همه ...
از چیزایی كه تهش تو اشك و گریه و زاری خلاصه میشه
از صدای تلفن بعد نصف شب بدم میاد كه معمولا یه خبر بد همراهشه
از رفتن به بیمارستان متنفرم و تا سعی دارم نمیرم!
از مراسم هایی كه واسه شادی روح یكی میگیرن ..
و یه عالمه "از" های دیگه
مختصر بگم از هر چیزی كه تهش ختم میشه به رفتن از این دنیا حالمو بد میكنه

چه بخوایم چه نخوایم ما هم یه روزی سرنوشتمون میشه همین
من كه ترسی ندارم از بابت خودم ولی خیلی میترسم از اینكه عزیزام نباشن
بهم میریزم خودمو بدون حتی یكیشون تصور كنم
كوچیكترم بودم همین طوری بودم ..
یادمه از خدا میخواستم من زود تر از پدر و مادرم برم تا غم نبودنشونو حس نكنم هیچ وقت
این هفته ای كه گذشت سه نفر از آشنا و دوست از پیشمون رفتن
با این همه نفر سوم منو از همه ناراحت تر كرد..پدر شوهر خانوم باران
رفتم وبش دیدم نوشته بابا رفت ...
واقعا ناراحت كننده بود

زمان خیلی چیزا رو درست میكنه ولی مطمئنا ثانیه و دقایقی هست كه تو آینده كمبودشون رو كاملا حس میكنیم
موندم چی بگم واقعا..دعا كنم ما زودتر بریم؟ اونا نرن هیچ وقت؟
ولی اینو میتونم بگم كه دنیا به ماها نیاز داره
باید فكرمونو ببریم پیش كسایی كه خیلی از زندگیشون خودمونیم
یكم اطرافتونو نگاه كنین..میبینن كسایی كه نفسشون به نفس شما بنده
الان كه هستیم و هستن باید زندگی كینم ..

منم زندگی میكنم با همون لبخند همیشگی




طبقه بندی: نوشته های من، دلنوشته،

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • وی مارکت
  • باشگاه موفقیت
  • قالب وبلاگ
  • آی تی نوشت